Some Like it HOT !
استاد خسرو شكيبايي درگذشت

خسرو شكيبايي پس از سالها نقشآفريني در سينماي ايران، امروز جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكتهي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.
به گزارش ايسنا، اين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ايران كه سالها با حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم و به خاطر اين فيلم، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دورهي جشنواره فجر گرفت، سالها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب كيومرث پوراحمد بود.

خسرو شكيبايي كه خاطره بازياش را در فيلمهاي «كاغذ بيخط»، «يكبار براي هميشه» و مجموعههاي تلويزيوني «مدرس»، «روزي روزگاري» و «خانهي سبز» از ياد نبردهايم، كمتر اهل گفتوگو و مصاحبه بود و با بيان صميمانهاش از خبرنگاران ميخواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگير هم نشوند.
او با بازي در نقش كوتاهي در فيلم «خط قرمز» (مسعود كيميايي، 1361) اولين حضورش را در سينما رقم زد و با «هامون» در خاطرهها ماندگار شد.
شكيبايي در حدود 40 فيلم سينمايي حضور داشته است؛ فيلمهايي همچون: «پري»، «رابطه»، «سايه به سايه»، «درد مشترك» و «خواهران غريب» و با فيلمسازان شاخصي چون داريوش مهرجويي، ناصر تقوايي و مسعود كيميايي همكاري داشت.
آخرين نقشآفريني اين هنرمند در فيلم تلويزيوني «پيوند» سعيد عالمزاده و آخرين نمايش فيلمش، «آشيانهاي براي زندگي» حميد طالقاني بود كه به مناسبت روز پدر از تلويزيون پخش شد.
شكيبايي متولد سال 1323 در تهران، فارغالتحصيل بازيگري از دانشكدهي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. در زندگينامهي او به اين موارد اشاره شده است: علاقه به كشتي كچ و شركت در چند مسابقهي آماتوري و غيرحرفهيي (1340)، عضو گروه نمايشي توسكا و بازي در نمايش پنجهي عدالت، گويندهي فيلم در استوديو شهاب (49-1347)، فعاليت در تئاتر (1354) و انتشار چند نوار از شعرهاي شاعران معاصر.
از نمايشهاي او هستند: پنجهي عدالت، زير گذر لوطي صالح، تراژدي كسري، هنگامهي شيرين وصال، بليت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صيادان، با خشم به ياد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همهي پسران من، شب بيست و يكم و بيا تا گل برافشانيم.
از فيلمها، نمايشها و مجموعههاي تلويزيونياش هم به اين موارد ميتوان اشاره كرد: زير گذر لوطي صالح، سنگ و سرنا، لحظه،كتيبه، سمك عيار، لحظه، كوچك جنگلي، مدرس، تهران 53، روزي روزگاري، ميثاق خون، خانهي سبز، ميراث مشترك (گوينده گفتار متن)، سرزمين سبز، كاكتوس، در كنار هم، پهلوانان نميميرند و سرزمين سبز.
اما فيلمشناسي خسرو شكيبايي به اين شرح است: خط قرمز، دادشاه، صاعقه، دزد و نويسنده، رابطه، ترن، شكار، هامون، عبور از غبار، ابليس، جستوجو در جزيره، بانو، پرواز را به خاطر بسپار، سارا، يك بار براي هميشه، بلوف، پري، درد مشترك، لژيون، كيميا، عاشقانه، خواهران غريب، سايه به سايه، سرزمين خورشيد، رواني، زندگي، ميكس، كاغذ بيخط، دختري به نام تندر، مزاحم، صبحانهاي براي دو نفر و اتوبوس شب.
تو شناسنامه اسمش «خسرو» بود ولی خانواده و بچه محل ها «محمود» صداش می کردن. خسرو شکیبایی متولد فروردین 1323 در خیابان مولوی تهرانه. مامانش _ که بچه دار نمی شده _ نذر می کنه خدا یه پسر سبزه بهش بده که چشمش نزنن
پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ، 13-14 ساله بود _ ظاهرا بر اثر سرطان _ از دنیا رفت و باعث شد اون پیش از پایان کودکی وارد زندگی بزرگسالانه بشه.
او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر بشه ، تو خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می کنه. در 19 سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر میره و بعد از مدتی به عباس جوانمرد ، معرفی و به صورت کاملا حرفه ای بازیگر تئاتر میشه.
بازی توی تئاتر ادامه داشته تا اینکه اولین نقش سینمایی شو در فیلم «خط قرمز» مسعود کیمیایی بازی می کنه. اون فیلم به نمایش در نمیاد و با وجود بازی در یکی دو فیلم سینمایی دیگه شکیبایی گم نام باقی می مونه تا حادثه «هامون»…
مهرجویی ، شکیبایی رو روی صحنه تئاتر کشف و برای شاه نقش «هامون» انتخاب می کنه. بازی فوق العاده شکیبایی در این فیلم ستایش اهل سینما رو برای او به ارمغان میاره اما اونچه شکیبایی رو شهره عام کرد سریال «روزی روزگاری» بود.
***
گزارش تصویری / زندهیاد خسرو شکیبایی در قاب دوربین مهر ـ 1
گزارش تصویری / زندهیاد خسرو شکیبایی در قاب دوربین مهر ـ
67 Responses for "استاد خسرو شكيبايي درگذشت"
خیلی ناراحت کنندست راستش اصلا باورم نمیشه که هنرمندی به این خوبی از بین ما رفت
روحش شاد باشه واقعا یکی از بهترین بازیگرای مرد سینمای ایران هست و بود
تسلیت. به همه طرفداران این هنرمند
واقعا ناراحت شدم خیلی خسرو شکیبایی رو دوستش داشتم عمیقا ناراحت شدم واقعا متاثر و متاسف شدم از شنیدن این خبر بازیگری بود که نظیر نداشت عاشق صداش بودم به همه طرفداراش تسلیت می گم
باور کردنی نیست
اون همه احساس , رفت؟
خدای من.حالم خیلی بده.من واقعا عاشقش بودم.باورش برام خیلی سخته
vayyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy
kheyli narahat shodam
vali fek konam bar asare saratane kabed fot shode
che sedayi dasht
الهي …. خدا بيامرزدش ، جدا متاثر شدم . حيف شد واقعا هم بازيش خوب بود هم صداي فوق العاده اي داشت… روحش شاد

من خيلي ناراحتم


………………………………………………
يعني بايد باور كرد
منم به جامعه ی هنری ایران تسلیت میگم
اقا مجيد
يه سئوال:
همين پست با يكي 2تا عكس ديگه
حدود نيم ساعت پيش
با نام محمد رضا جون ظاهر شد كه منم دومين كسي بودم
كه نظرم رو دادم
چي باعث شد كه هم عكسا يه كم تغيير كنه وهم
نام محمد رضا جون حذف بشه هم
نظر من حذف بشه فقط
علت برام مهمه
نه چيزه ديگه
خدا رحمتش كنه…….بازيگر توانايي بود……
همگي براي شادي روحش يك فا تحه بخونيد……بازي خوب و صداي دلنشينش در ياد همه ما هست….خانه سبز يادتونه؟……واي چه قدر اين زندگي كوتاهه وما طوري زندگي ميكنيم گويي براي ما مرگي نيست!……روحش شاد…فاتحه يادتون نره

راستي خوش تيپ هم بود……..
شوکه شدم ،ای وای ،باورم نمیشه،روحش شاد و یادش گرامی ……..
البته اخبار ساعت دو تلویزیون اعلام کرد بخاطر سرطان کبد یه مدت بستری بوده و بعد امروز صبح تموم کرده ومن از این خیلی ناراحت شدم که چرا تا امروز هیچی از مریضیش نگفته بودن اما حالا که مرده یادش افتادن… همتون میگین خانه سبز اما من عاشق مراد بیگ روزی روزگاری بودم … روحت شاد خسرو شکیبایی … خدا به خانواده ت صبر بده
Vai

Rouhesh Shaaad
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
خدا رحمتش کنه
من كه باور ندارم
اون همه خاطره مرد …
واي دلم داره ميتركه
روحش شاد.بازیگر خیلی خیلی توانایی بود.من عشق نقش مراد بیگ بودم.همین چند وقته پیش شبکه یک دوباره روزی روزگاری رو پخش کرد.زندگی خیلی کوتاهه….
فاتحه یادتون نره
خدا بیامرزدش . روحش شاد
مرسی مجید جان. من خبر رو که اونجا دیدم شوکه شدم. زود گذاشتمش به هر حال تسلیت میگم به جامعه هنرمندان. من وقتی می دیدمش یاد اون سکانس فیلم مزاحم می افتادم که امین حیایی اداش و صداش رو تقلید میکرد. خدا بیامرزتش.
سلام!
امروز بعد از ظهر وقتي خبر در گذشت مرحوم خسرو شکيبايي رو تو اخبار شنيدم واقعاً ناراحت شدم!وقتي فک ميکنم آدمي با اونهمه احساس ميتونه به همين راحتي بميره پس واي به حال ما…
از صميم قلب به خوانواده اش تسليت ميگم!
صداي رسا وزيباي شکيبايي تو دکلمه ي اشعار سهراب سپهري هنوز تو گوشامه!
آقا مجيد شما اينجا گفتين بر اثر عارضه ي قلبي فوت شدن ولي تو تلويزيون گفت سرطان کبد داشتن!!!!؟؟؟؟
ازخداوند طلب مغفرت و آمرزش براشون دارم!
روحش شاد
akhey che bad.khoda rahmatesh kone
خیلی تاسف برانگیز بود.
نیم ساعت پیش از طریق شبکه مهاجر با خبر شدم
اصلا باورم نمیشه اصلا واقعا هنوز تو شوکم
به همه تسلیت میگم هم به جامعه هنری هم به خانواده ش هم به طرفداراش
درگذشت مردی برای تمام فصول سینمای ایران آقای خسرو شکیبایی را تسلیت عرض میکنم. خدایش بیامرزد.
جوون بود
قدرشو ندونستيم 
حالم از اين دنيا به هم خورد…………….
افسرده شدمممممممممممممممممم

خیلی فوق العاده بود.بازیش محشر بود.حیف
روحش شاد.
خیلی ناراحت شدم . هنرمند بسیار خوبی بود . روحش شاد
ادمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند خدایش بیامرزدش که از خبر فوتش قلبم شکست اشکم سرازیر شد…………………………..
هنوز هم باورم نمیشه

چه حیف!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا رحمتش کنه
..خسرو شکیبایی امروز به سوی بهشت پرواز کرد
باورم نمیشه با اینکه جز طرفداراش نبودم ولی واقعا متاثر شدم
عجب دنیای بی وفایی ….!
>> خدا رحمتش کنه <<
.
.
خاک خواهی شد
از رخ ایینه ها هم پاک خواهی شد
چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد
من که خیلی شوکه شدم….
خدا بیامرزتشون…
یادش به خیر، روزی روزگاری…
خدا بيامرزتش
خيلي هنرمند بود
ولي تا جائي که من شنيدم سرطان کبد داشت… سکته نکرد
فکر نمیکنی اشتباه نوشتی ؟ همه جا نوشته به علته سرطان کبد فوت شده شما نوشتین سکته قلبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به هر حال خدا بیامرزتش
می دانی دلم انگار کمی رنگ باخته ، لرزان است می دانی؟
دلم از این همه آمدن ورفتن سرگردان است،حیران است می دانی؟!
می گویند هر آمدنی رفتنی به همراه دارد می دانم ولی رفتن چرا دلتنگی به بار می آورد می دانی؟
————————————————
امروز تلخ ترین و طولانی ترین غروب جمعه رو داشتم٬ اتفاقی که آمادگی افتادنش رو نداری خیلی آدم رو داغون میکنه…یکشنبه کسی به خاک سرد سپرده میشه که من لحظه لحظه ی خاطرات شیرین کودکی و نوجوونیم رو مدیون حضورش هستم٬ خسرو شکیبایی میره ولی خاطرات من میمونه…تا وقتی من و نسل من و خاطره های مشترکمون پا بر جا هستیم خسرو هم با ماست…شک نکن!
—————————–
راستی اون صدای رویایی رو به دست کی سپرد؟ همون صدایی که چهارشنبه های کودکی ما میومد و عاشقانه میگفت خونه باید سبز باشه…سبز و همیشه سبز
——————————
برای کسانی که مطلع نیستند…خسروی عزیز به علت سرطان کبد بستری شده بود اما در حین درمان ایست قلبی کرد و فوت کرد

——————————————–
سلام خسرو جان
بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نميدونستيم داري ميري. نميدونم خودت ميدونستي يا نه. ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب. ما از كجا بايد ميفهميديم كه اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم. ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي.
من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو ميگرفتي. كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست. هر قلهاي رو كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندتر هست. من هرچي ميدوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اونور. نميدونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه نميدونم در چه وضعيتي ميام اونور.
پس از اونور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اونوريها براي اينوريها زودتر مستجاب ميشه. اينجوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حالهاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقهي راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حالشو داشته باشي، يه نگاهي به اينور بندازي ميبيني.
دست پر رفتي ديگه. ميبيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
ميدونم اونجا كلي از بر و بچههاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.
ما كه اون دنيا به بازيگريمون ادامه ميديم. اونجا هم حتما نمايش هست. اونوريهام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اونجا بيكار نميمونيم. وقتي مردم رو سرگرم ميكنيم و حالشون خوب ميشه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون ميگن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو ميديدند و بياختيار لبخند ميزدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم ميفهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه ميكنن و جاتو خالي ميكنن، خدابيامورزيه ديگه.
ميبيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه رو بهت داده. پس اونطرف هم حتما تحويلت ميگيره و ميبردت روي صحنهها و پردههاي اونجا، كه بازم مردم اونور ببيننت و حالشون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
به اميد ديدار»
رضا كيانيان
گلچین روزگار عجب با سلیقه است
میچیند آن گلی که به دنیا نمونه است
خيلي دوسش داشتم حيف شد مرد
چقدر حیف شد. خیلی هنرمند توانائی بود
چقدر دلم گرفت…خیلی ناگهانی بود.اصلا باورم نمیشه…چقدر حیف بودی
خدا بیامرزدش واقعاٌ هنرمند توانایی بود حیف شد جامعه هنری هنرمند خوب و ارزنده ای رو از دست داد
واقعا باور نكردني بود
صداش تو مغز مي پيچه
روحش شاد
چی می تونم بگم؟


:cry:


هرچيزي كه بگم حتي ذره اي از تآثرم رو نشون نميده………..
كاش من الان تهران بودم و كاش ميتونستم براي مراسم خاكسپاري خسرو شكيبايي عزيز برم اما حيف…………..
آقا مجيد كاش عكساي اين مراسم رو برامون بذاري يا حداقل سايتي معرفي كني كه اين عكسارو بذاره
ممنون ميشم
بازم به همه دوست داران اون عزيز از دست رفته تسليت ميگم….
يادش هميشه ماندگار
روحش واقعا شاد
نمیدونم چی بگم اما خیلی دوست داشتنی بود خیلی
خیلی دوستش داشتم
خیلی ناراحتم
واقعا صداش شفا بود
حیف حیف
بسيار متأثر و ناراحت شدم من آقاي شكيبائي رو خيلي دوست داشتم عاشق تيپ و احساسش توبازيهاش و صداش بودم باورم نمي شه اونهمه توانائي و تسلط و احساس زيبا رفته باشه ولي خاطراتش هميشه مي مونه فقط گله مندم چرا جامعه ما اينقدر قدرناشناسه انور دنيا در عالم بازيگري هاليوود اگر يك هنرپيشه جزء عطسه كنه همه دنيا مي فهمن و مدام در رسانه ها ازش دلجوئي مي كنن و وضعيتش رو پيگيري مي كنن ولي اينجا در ايران هيچكي از درد و مشكلات آدمهاي به اين بزرگي و تأثير گذار حتي خبردار هم نمي شود چه رسد به دلجوئي ايكاش ما هم معرفت داشتيم باعث سرافكندگي است چرا كه ما بايد مردمان با احساس تر و متمدن تري باشيم وقتي آدمي با اين موقعيت و موفقيت مورد بي توجهي است واي به حال من كه يك آدم معمولي هستم!!!!

خدا بيامرزتش
هنوزم باورم نميشه. چرا تلويزيون علت مرگ رو سرطان كبد اعلام كرد؟
حرف منم حرف همه بچه ها
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که ناگه ز یکدیگر نمانیم
من اونقدر ناراحت شدم که تا چند ساعت از شوک شنیدن خبر دلم نمی خواست حرف بزنم من خبر رو صبح جمعه از رادیو شنیدم
چه جمعه غمگینی بود دیروز
یادم نمیره چند وقت پیش یه مقاله ازش خونده بودم اونقده جالب و زیبا از خانوادش گفته بود
دلم نیومد براتون ننویسم
چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟
سال ها پيش ، هنگامي كه سريال هنرمند محبوب خسرو شكيبايي از تلويزيون پخش مي شد و مخاطبان بسيار فراواني طبق معمول داشت . به بهانه تقدير و نقد وگفتگو از بازيگران سريال ( كه متاسفانه نام آن را به خاطر ندارم ) ، در مجموعه فرهنگي هنري سروش كه اتفاقآ نمايشگاه كتاب هم به مناسبت ماه مبارك رمضان برگزار شده بود ، خسرو شكيبايي به اتفاق ساير دست اندركاران براي افطار و شام دعوت شدند . به خاطر دارم علي معلم مدير مسئول نشريه سينمايي دنياي تصوير ، و تعداد زيادي دانشجويان دانشگاه هنر هم حضور داشتند. و بعد از شام ، جلسه پرسش وپاسخ آغاز شد .
من كه كنار دست خسرو نشسته بودم ، در اواخر جلسه به او پيشنهاد درج خاطراتش را دادم . او با تواضع و فروتني خاص خودش ، آن را قبول كرد . لذا براي اواسط هفته بعد قرار گذاشته شد .
آن ايام خسرو در يكي از خيابان هاي تهران پارس با خانواده اش زندگي مي كرد . سر شب به اتفاق يكي ديگر از همكاران قديمي ام و عكاس مجله به منزل وي رفتيم . هنوز مقدمات گفتگو اماده نشده بود كه يك سري ميهمان ( باجناق به همراه خواهر همسر ) به جمع ما پيوستند.
بگذريم ……
بعد از شام و رفتن ميهمانان ، ما به اطاقي رفتيم و خسرو شروع كرد به صحبت كردن . بی اغراق
وي علاوه بر هنرپيشگی تئاتر وتلويزيون وسينما ، گوينده چيره دستي هم است . او طوري سخن مي گفت كه احتياج به اديت و تنظيم نداشت . خسرو ابتدا بيان خاطرات را از قبل از تولدش آغاز كرد . يعني از ماجراي ازدواج مرحوم پدر با مادرش . او تا سحر از هر دري سخن گفت . وقتي سخن به مرگ پدر رسيد ، ( كه ماجراي آن واقعآ خيلي عجيب و شنيدني است و قصد دارم در فرصتي ديگر ، حتمآ در اين صفحه به شرح آن بپردازم ) ، اشگ هايش جاري گشت .او مي گفت و ما همراه وي مي گريستيم .
او خاطراتش را از بدو تولد ، دوران كودكي ، نوجواني ، تحصيل ، آغاز بازيگري ، دوران هنرپيشه گي و …. با جزئيات و دقيق بيان مي كرد .
************
خسرو شكيبايي در مورد تيره بودن رنگ پوست خود با وجودي كه تمام اقوام پدري و مادري او داراي پوستي سفيد هستند و كسي به غير از او داراي چنين رنگ تيره اي نيست گفت :
مرحوم پدرم خیلی مذهبی و مومن بود . سرگرد ارتش هم بود ، ولي به خاطر اعتقاداتش مثلآ خواندن نماز شب، در شبي كه افسر نگهبان بود و يا گذاشتن ته ريش كه در آن زمان ها خلاف مقررات ارتش بود،
هيچگاه درجه اش از سرگردي بالاتر نرفت . چند سالي از ازدواج پدرم با مرحوم مادرم نگذشته بود ، كه طبق معمول عازم ماموريت نظامي به شهرستان تبريز مي شود . و مادر مرا به اتفاق مستخدمه اي به نام طلعت خانم در تهران مي گذارد .ابتدا قرار بود ماموريتش ۴۰ روزه باشد ، اما به دلايلي كه الان خواهم گفت به درازا مي كشد .
همان طور كه اشاره كردم مرحوم پدرم چون فردي مومن و با تقوا بود ، در زمان ماموريتش در شهر تبريز در نزديكي پادگان ، اطاقي كوچك در طبقه دوم اجاره مي كند تا بعد از ظهر ها با خيال آسوده به عبادت و تلاوت قرآن مجيد بپردازد . در يكي از همين روز ها كه فصل تابستان هم بوده ، پدر براي خنك كردن اطاق ، تنها پنجره مشرف به حياط خانه را مي گشايد …. كه ناگهان چشمش به قامت زيباي دختري جوان مي افتد كه به بالاي شاخه درخت ، در حال خوردن توت است … جل الخالق !! خدايا چه مي بينم ؟ خدايا حلالم كن …… و ديگر هرگز آن پنجره را نمي گشايد .
خيلي با نفس خود كلنجار مي رود . و مرتب با خودش تكرار مي كند به يك نگاه حلال است .. و …
بالآخره طاقت نياورده و به در منزل همسايه رفته و جريان ديدن دختر خانم آن ها را بيان مي كند .
و از ايشان دخترك را خواستگاري مي نمايد ! ا خانواده دختر چون ديده بودند كه پدر انساني مذهبي و صاحب منصب است ، بلافاصله مي پذيرند و بدين سان آن خانم مي شود هووي مادر ما .
از طرفي مادر كه نگران حال همسر خويش بود و زمان ماموريت هم به درازا كشيده بود ، مرتب نامه و تلگراف مي فرستد . تا اين كه پدر عاقبت بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش به تهران باز مي گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند مي گويد :
طلعت … طلعت كجايي …؟ سلام آقا ..خوش آمديد … برو طبقه دوم …. يكي از اطاق ها را آماده كن . از اين به بعد ايشون با ما زندگي مي كنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر مي كنه و يكي از اطاق هاي بزرگ آفتاب گير را براي اين تازه عروس آماده مي كند .
مادر به خاطر فضاي مرد سالاري ، هرگز جرآت نمي كند از پدر در مورد اين تصميمش بپرسد .
اما در طول سال ها زندگي مشترك ، عروس خانم فرزندي پسر به دنيا مي آورد كه سرخ و سفيد و تپلي است . ولي مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنيا آورده بود ، يا سر زا رفته بودند و يا در همان كودكي فوت كرده بودند . و از اين كه هووي تازه وارد صاحب فرزندي سالم و سفيد و تپلي است ، غصه مي خورد . اما به خاطر اعتقادات خيلي محكمي كه داشت ، هرگز حسودي نمي كند .
بله ، همان طور كه اشاره كردم ، مادر من واقعآ زني معتقد و مومن بي ريا بود . به طوري كه اكثر اوفات به خاطر يك سنتي كه اسمش را بياد ندارم ، قرآن به سر مي گذاشت و با يك پا نماز مي خواند . به اعتقاد مادر ، تنها گناه كبيره اي كه انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گريه وزاري و توبه مي كرد ، اين بوده كه در كودكي براي عبور از خيابان ، پاسباني دست او را گرفته و از خيابان عبورش داده بود .
با اين طرز تفكر و اعتقاداتش بود ، كه يك روز رو به در گاه خداوند مي كند و خطاب به او مي گويد :
خدايا …. پروردگارا … خودت شاهدي كه هرگز ( جز يك بار ) قصور از فرمان تو نكرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آيا اين عدالت است كه هووي من نيامده صاحب يك فرزند كاكل زري بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟
خدايا تنها خواهشم از تو اين است كه تنها يك پسر به من بدي ….. پسري كه :
سياه باشه …. زشت باشه ….. اما سالم باشه …..
و بدين سان خدا دعاي اين زن مومن را پذيرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندي سياه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء كرد .. پسري كه در فاميل شكيبايي ، تنها اوست كه پوستي تيره دارد .
فرزند آن بانوي تبريزي ، كه برادر ناتني خسرو است ، و داراي پوستي روشن وسفيد است ، هم اكنون مهندس است و در تبريز زندگي مي كند. رابطه اش هم با خسرو خيلي خوب است .
************
خيلي بامزه بود
تا به حال خبر فوت بازیگر و هنرمندی اینقدر ناراحت کننده برام نبوده
واقعا نام هنرمند لایق ایشون بود
هر نقش رو زیباتر از نقش قبلی بازی می کرد
نقش مرادبیگ تو روزی روزگاری هرگز فراموش نمی شه
افسوس که هنرمندان بزرگ مان را از دست می دیم
1 سوال
چه کسی می تونه با این سطح هنر و استعداد جای این عزیز رو بگیره
تاحالا هیچ مطلبی رو با این همه کامنت تو این چند وقت ندیده بودم.این هم گواه که دوست داشتنی بود.پس ماهم همه با هم میگیم خدا رحمت کنه آقای شکیبایی رو.
تمام 60 کامنت بالا رو که خوندم ,همش حرف هممون بود که تقسیم شد وهر کی یه قسمتشو گفت
نامه رضا کیانیان آتیشم زد
خیلی سخته!؟
انگار یه چیزی تو گلوی آدم فشار میاره و داره خفت می کنه ولی آدم کاری نمیتونه بگنه
خیلی ناراحت شدم!سینمای ایران به اشخاصی مپل اون نیاز داشت و دارد
khoda biyamorzatesh…heif shoddd
خدا بيامرزدش
كسي مر به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسيي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است
روحش شاد يادش گرامي
او رفت تا مانند خورشید با حلقه های طلوع بی پایان در سرزمینی نو طلوع کند.
اخ رضا رضا رضا
چقد دلم واسه چهار شنبه های نوجوونیم تنگ شد.چقد خودمونو میکشتیم تا با لحن رضا بگیم عاطفه………
اخ رضا رضا رضا
دلم تنگه.
دلم گرفته.
لابد از اون بالا بالاها داری مارو میبینی که چقدر آشفته ایم و دل تنگ
حتما داری لبخند میزنی و میگی خونه باید سبز باشه.. سبز سبز سبز..سبز و همیشه سبز
و من مطمئنم که الان تو سبز ترین خونه رو تو بهشت داری
آخ رضا کاشکی هنوز بودی
Leave a reply